دلنویس های دوستانه
نوشته های دوستانه
جالبه بدونید اکثر ترانه هاش رو برا اینم متنش: برا دانلودش آهنگ و متنش به ادامه مطلب مراجعه کنید وایییییییییییی نمیدونم چطور این حسمو بیان کنم. یه کوچولوی ناز،چند روز پیش قدم به این جهان گذاشت زهرا جونم،تولد برادرزاده عزیزتو به شما و خانواده محترم تبریک میگم امیدوارم با عنایت پروردگار و زیر سایه پدر و مادرش صاحب بهترین های زندگی بشه قدمش پر برکت maniya تسلیت میگم شهادت رئیس مذهب تشیع ، امام جعفر صادق (ع) رو به همه دوستای خوب کافه ای maniya معلم پای
تخته داد میزد, صورتش از خشم گلگون بود,
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود, ولی آخر کلاسیها،,
لواشک بین خود تقسیم میکردند وان یکی در گوشهای دیگر جوانان را ورق میزد برای آنکه بیخود های و هو میکرد و با آن شور بیپایان, تساویهای
جبری را نشان میداد, با خطی خوانا، بروی تختهای کز ظلمتی تاریک, غمگین بود, تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی برخاست،, همیشه یک نفر باید برخیزد…,به آرامی سخن سر داد:,
تساوی اشتباهی فاحش و محض است نگاه بچهها ناگه به یکسو خیره گشت, و معلم مات برجا ماند,
و او پرسید:اگر یک فرد انسان، واحد یک بود, آیا باز هم یک با یک برابر بود؟, سکوت مدهشی بود و سوال سخت. معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت:,اگر یک فرد انسان، واحد یک بود, آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنکه, قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود,اگر یک فرد انسان واحد یک بود, آنکه صورت نقرهگون چو قرص مه میداشت بالا بود, وان سیه چرده که مینالید پایین بود؟, اگر یک فرد انسان واحد یک بود،, این تساوی زیر و رو میشد,
حال میپرسم، یک اگر با یک برابر بود, نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟ یا چه کس دیوار چینها را بنا میکرد؟ یک اگر با یک برابر بود,
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟/ یک اگر با یک برابر بود,
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچهها در جزوههای خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست… (خسرو گلسرخی) linda تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه می دانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار linda آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: مبارک.... هزار بار مبارک.... هزاران بار مبارک....
علی بن موسی الرضا ( علیه السلام )
بر همه عاشقان حضرتش مبارک باد



در شوهرش میگه، و آهنگساز و بخشی از نوازندگیشو خود انیا بر عهده داره
و اینکه موسقی متن ارباب حلقه ها با این خواهرمون بوده..![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
آراد![]()
هر چنر امروز ،هر دفعه که زهرا رو دیدم بهش تبریک گفتم![]()
![]()
![]()
![]()

روز دختررو به دخترهاي گل تبريك ميگم
![]()
![]()

ایشالا که اخلاق و رفتار و دانشمون ، الگوویی برداشته شده از آقا (ع) باشه

وقتی رفتم
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
تفنگت را زمین بگذار…
آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نتیجه گیری اخلاقی: دخترا در انتخاب همسر دقت کنید. این پسرا ....




